آترین جونه مامانیآترین جونه مامانی، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

آترین دختر زیبا و پر انرژی مامان و بابا

عکس های 3 ماهگی دختر گلم

  دخترم تویی که برایم از همه چیز بالاتری و از همه   کس عزیزتر     خیلی دوستت دارم         از اینکه در آغوشمی خوشحالم   اترینه خوشگلم بعد از حمام   اولین عکس اتلیه اترین جونم               اترینم روز دوشنبه ساعت 8:30 توسط دکتر نیلوفر بیگلر به دنیا اومدی  دختر قشنگم روز سه شنبه 88/01/17ساعت12:30 از بیمارستان  رسالت مرخص شدی بابا جون مامان جون خاله ها و همه خوشحال بودن بابا جون با گوسفند دم در منتظر ما بود مامان جون با ما بیمارستان...
8 شهريور 1392

در جست و جوی مهد

سلام اتریــــــــــــــنم دخترم   ماه شهریوره و منم دنباله یه مهده کودکه خوب  واسه شما هستم مهدی که ساله قبل میرفتی خیلی خوب بود روش اموزشش هم مونته سوری بود اما مسیر خیلی دور بود و من معمولا رفت و امدم ١ ساعت زمان میبرد و از رانندگی زیاد و ترافیک های خیابونه دولت زانو درد شدم واسه همین میخوام یه جای جدید و خوب پیدا کنم خیلی پرس و جو کردم یه مهد پیدا کردم انتهای پاسداران که به نظرم خوب اومد و چند روزه پیش باهاشون تماس گرفتم و اونام گفتن ما اول از کودک تست میگیریم بعد کارای ثبته نام و انجام میدیم برای دیروز ساعت ١٠:٣٠ صبح بهمون وقت دادن و شما هم صبح به زور بیدار شدی و رفتیم یه خورده جای پارک پیدا کردن سخت بود...
7 شهريور 1392

سرزمین عجـــــایب

سلام دختره نازنینم جمعه صبح داشتی برنامه (سنجد) رو نگاه میکردی که تبلیغه نمایشگاه بین المللی و لوازم تحریر و میکرد ما هم تصمیم گرفتیم که ببریمت و یه خورده برات خرید کنیم بعد از اینکه به دشواری جای پارک پیدا کردیمو کلی پیاده روی وارده نمایشگاه شدیم و متوجه شدیم که هیچکدام از لوازم فروشی نیست و با کلی ضده حال برگشتیم خونه این عکس رو هم تو فضای نمایشگاه در حالی که خیلی تشنه بودی ازت انداختم با خاله بیتا تصمیم گرفتیم که شما و امیر حسین رو به سرزمین عجایب ببریم و خاله هم زحمت کشید و بلیط اینترنتی گرفت امروز ساعت 1 راه افتادیم و ساعت 2 اونجا بودیم دختره عزیزه مامان تقریبا همه وسایل بازی رو سوار شد بعضی ها رو هم 2بار و ماما...
4 شهريور 1392

گردش .. بازی .... جیــــــغ.... سواد اموزی

سلام دختر عزیزم سلام نفسم سلام عمرم سلام عشقم سلام دختر جیغ جیغو من سلام به اون دله مهربون و نازکت جمعه به همراه بابا بزرگ و عمو معین رفتیم جنگل کلی دنباله یه جای خوب واسه نشستن گشتیم تا اینکه به محله وسایله بازی بچه ها رسیدیم وبه درخواست شما همان نزدیکی نشستیم چند ساعتی توی پارک بازی کردی که بیشترش سواره تاب بودی مادری همیشه به سمته خطر میری اون روز هم بعد از تمام شدن کباب شما رفتی سراغه ذغال و اتیش بازی و باز نگرانی های من همیشه باید مراقبت باشم چون از هیچ خطری هراس نداری و میترسم خدایی نکرده به خودت اسیب برسونی دخترم مامانی خیلی دوست داره و تحمله کوچکترین ناراحتیه شما رو نداره عزیزم همیشه مواظبه خودت ب...
28 مرداد 1392

عمـــــو معین

سلام دختره نازم چند روزیه که داریم کابینتامونو عوض میکنیم و فرشا روهم فرستادیم قالیشویی خونه حسابی به هم ریخته شده و یه فرصت خوبی واسه شما شده که تو این به هم ریختگی همش توپ بازی و از وسایله اشپز خونه به جای اسباب بازی استفاده کنی چند روزه پیش عمو معین اومد تهران ودیروز هم بابا بزرگ شما حسابی با عمو سرگرم شدی اونم خیلی حوصله به خرج میده و همه جوره با شما راه میاد عکس در ادامه مطلب       ...
25 مرداد 1392

پارک ارم

سلام گله مامان امیدوارم همیشه مثل امروز لبات بخنده شاده شاد باشی و در سلامت کامل به سر ببری چند وقتی بود که تصمیم داشتیم شما رو ببری پارکه ارم اما نمیدونم چرا نمیشد دیشب که از خونه مامان جون داشتیم برمیگشتیم با بایی تصمیم گرفتیم که امروز ببریمت شهره بازی مورده علاقت بابایی یکی از دوستاشم که یه نوه تقریبا هم سنه شما داشت و گفت باهامون بیاد که شما هم خیلی تنها نباشی بعد از ظهر راه افتادیم به سمت جاده کرج در طوله مسیر شما خیلی خوشحال بودیو دلت میخواست زودتر برسیم جاده خوت بود و خیلی زود رسیدیم قرار شد اول بریم باغ وحش توی باغ همه حیوونای مورده علاقت بود و تو حسابی از دیدنشون ذوق میکردی جلوی همه ی قفس ها نرده بود و از نرده ها میرفتی بال...
19 مرداد 1392

عید فطـــر .....خونه مامان جون

سلام عشقه مامان دیروز اخرین روزه ماه رمضون بود و چند وقتی بود دلمون واسه مهسا (دختر دائی مامانی)تنگ شده بود زنگ زدم و محسا و خاله جونو دعوت کردم خاله جون هر روز صبح میره سره کار و تا ساعت ٥ ادارست برای همین مدتی بود یه دله سیر پیشه هم نبودیمو من و شما حسابی دلتنگش شده بودیم البته اگه ما هر روز باهاش تلفنی حرف نزنیم انگار یه چیزی گم کردیم خلاصه شما از لحظه ای که خاله جون و مهسا اومدن فقط دلت میخواست با شما بازی کنن و حرف بزنن بعدشم همه ی لاکاتو اوردیو هر بلایی که دلت خواست سره ناخن های مهسا اوردی اون بنده خدا هم حرفی نزد وقتی هم میخواستن برن شما جلوشونو میگرفتی و مخالفت میکردی و دیروز تا بعد از ظهر با هم بودیم و خیلی خوش گذشت شب برای...
18 مرداد 1392