تـــــــــــب
ماه من سلام
چند روزیه که سرما خوردی و منم مرتب در حاله رسیدگی به شما هستم که انشاالله زودتر خوب بشی آخه مامانی از تب خیلی میترسه عزیزم هر وقت طب میکنی یاد 6 ماهگیت میفتم که یه بار حسابی تب کردی و ما بردیمت بیمارستان تهران و واقعا از این بیمارستان افتضاح متاسف شدم و از یه طرف بیماری تو از طرفه دیگه رسیدگی نکردن دکترا و اینکه اصلا با من حرف نمیزدن و منم صبح روز بعد با رضایت خودم مرخص کردمت و بردمت یه بیمارستانه دیگه که دکتر نریمان پزشک معالج شما بود و معلوم شد دلیله این همه تب عفونت ادراره البته بعد از گرفتن اب نخاع و...
ولی تو این بیمارستان اصلا بهم سخت نگذشت چون واقا دکترا و پرستارا رسیدگی میکردن
واز اون به بعد هر شبی که تب داشتی تا صبح تقریبا بیدار بودم و از مریضی میترسم و از خدا میخوام هیچ وقت بیمار نشی گلم
دیشب رفتیم بیرون و در مسیر شما اصرار داشتی که بریم پارک و ما هم میگفتیم اول میریم پاساژ بعد میریم پارک که تمام طول مسیر داشتیم سره این موضوع بحث میکردیم و شما توی پاساژ بی حال شدی تصمیم گرفتیم بیایم خونه که توی ماشین همش میگفتی
اترین:مامان فکر کنم مریضیم داره خیلی شدید میشه
مامان: نه عزیزم زود خوب میشی
اترین:فکرکنم تبم خیلی شدید شده
مامان: نه عزیزم تبت کمه
اترین: مامان فکر کنم دیگه پارک بی پارک شد
عزیزم این روزا تا یکی چیزی میگه در جوابش میگی:
خــــــــــــــدا نصیب نکنــــــــــه
دیشب تند تند با تب سنج تبت رومیگرفتم و بهت میگفتم بزار ببینم تبت پایین اوده که گفتی :
بادستت سرت تا پاهاتو نشون دادی و..
مامان تب از بالا سرم میاد تا پاهام
فکر میکردی من که میگم تبت بیاد پایین از بدنت کمکم میاد پایین


تـــــــــــب
