سفـــر به زاهدان و زابل
امید زندگیم سلام
ما در روزه سه شنبه ساعت 12:30 پرواز داشتیم به سمته زاهدان
اترین جونم چند هفته ای بود که لحظه شماری میکرد برای دیدن خانواده پدر
صبح با اولین صدایی که کردم با شوق از خواب بیدار شد و اماده رفتن به فرودگاه شدیم بابا که برای کاری زودتر از خونه بیرون رفته بود توی اتوبان به ما پیوست اترین در طوله مسیر مرتب از عسل جون (دختر عمو سعید)حرف میزد ولی عسل به همراه مامانش به مسافرت رفته بود و امکانش نبود ببینیمش ومن از ساسان و سوسن(بچه های عمه فریده) میگفتم چون خیلی وقت بود که ندیده بود و یادش نبود وقتی سواره هواپیما شدیم همه صحبتمون از خانواده بابایی بود و من برای دخترم سعی میکردم یاداوری کنم عمه فریبا و پسرش و عمو سعید و خانمش و عسل جون چون عید92خونه ما بودن خوب توی ذهنت بود و من بیشتر از عمه فریده برات صحبت کردم و گفتم به غیر از عمه فریبا و سایه شما 2 تا عمه دیگه هم داری و سعی کردم یه ذهنیتی قبل از دیدنشون داشته باشی البته عمه سایه و عمو معین به علت دانشگاه عمه سایه مشهد بودن

ما 2 ساعت توی هواپیما بودیم وقتی به زاهدان نزدیک شدیم از پنجره بهت شهرو نشون دادم و شما اسرار داشتی که مامان دره زاهدان کجاست
ما رسیدیم عمو مهدی به همراه محمد حسین اومدن دنبالمون و به خونه عمه جون رفتیم عمه تدارک نهار دیده بود و سفره انداخته بود
و شما هم سرگرم وسایله اتاق محمد حسین شدی
البته من به علت بیماری یه خورده کسالت داشتم و عمه جون تمام سعی خودشو میکرد که با دادن داروهای گیاهی حالم بهتر بشه
بعد از ظهر من و بابایی به بازاره زاهدان(چهار را رسولی) رفتیم و اترین پیشه عمه جون موند از بازارکفش رو فرشی برات خریدیم

وبعد هم یه سر به پاساژه برادران زدیم
و همه به خونه عمه فریده رفتیم اترین ازدیدن ساسان خیلی خوشحال بود و حسابی با هم بازی کردن
ساسان یه پسره خیلی اروم و قانع واترین هم که ماشاالله شیطون پسر عمه که خیلی اروم بود همه جوره با دختره ما کنار میومد و همین باعث شد که این چند روز دوستای خوبی با هم باشن
چهارشنبه شب همه با هم به سمته زابل راه افتادیم
ساسان هم توی ماشینه ما بود و تا زابل حسابی سرو صدا راه انداختید عمو مهدی راننده ما و عمو محمد(همسره عمه فریبا)راننده ماشیه دیگه بودن ماشالله سرعتشون از 150 کمتر نمیشد و خیلی زود به زابل رسیدیم
دم در مادر بزرگ رو دیدیم که با دیدن ما خیلی خوشحال شد
و بعد پدر بزرگ ایشون هم همینطور سره شوق اومد
تاسوعا و عاشورا زابل بودیم و از خونه بیرون نرفتیم و من به سختی توی خونه به اترین دسترسی داشتم مرتب در حاله بازی با بچه ها و یه جورایی میتونم بگم فقط موقع خواب درست وحسابی میدیدمت
جمعه ظهر یه بره سر بریدیم و بیشترش کباب شد و جای خانم عمو سعید و عسل جون خیلی خالی بود
جمعه شب به سمته زاهدان برگشتیم و شنبه ساعت 12:30 پرواز برگشت به سمته تهران داشتیم
و موقع اومدن اترین خانم یک ساعت گریه میکرد و از اومدن به تهران مخالفت
وهمش میگفت مامان من تهران خوابم نمیبره فقط اینجا میتونم بخوابم
در ادامه مطلب همراه با عکس توضیح میدم
اترین داخل هواپیما

برگشت از خونه عمه فریده به دلیل به همرا نداشتن کلید پشت در موندیم تا همسره عمه جون برسه

توی شهره زاهدان دور زدیم و این شترو دیدیم که اترین از نزدیک شدن بهش میترسید

دیدن مرغ و خروسها و گریه اترین که برای من مرغ داخله قفس بخرید

اترین و ساسان

زابل خونه پدر بزرگ




بابایی در حاله درست کردن کباب مخصوص

اترین در فرودگاه زاهدان و برگشت به تهران



سفـــر به زاهدان و زابل
